Only wanted! Part 8

متاسفانه متوجه شدم عکس های پارت قبل برای برخی از خواننده ها نمایش داده نشد و الانم که کلا برای کسی نمایش داده نمیشه انگار، اگه کسی راه حلی یا سایتی رو میتونه معرفی کنه برای آپلود یا اگه خودتون میتونید این کار رو انجام بدین برامون ... بهم پیام بدین یا همین جا کامنت بزارین 

-بخاطر تاخیر معذرت میخوام، به جاش یه پارت طولانی هدیه شما! 

 

* * * * * * * * * * 

 

 

(دانای کل)

 

از دردی که توی تنش پیچیده بود، بیدار شد.

 انگار شُش هاش از کار افتاده بودن که نمی تونستن درست نفس بکشه. 

نفس هاش با صدای خیلی بُلندی کشیده میشدن.

یکی در میون...

تن دردناکش رو روی تخت به سمت پاتختی کشید تا قرص هاش رو از داخل کشو پیدا کنه.

در حالی که هنوز تنش خوابیده روی تخت بود، با همون نور کمی که توی اتاق بخاطر نور ماه که از بین پرده های گیپور اتاق رد شده بود قرص رو پیدا کرد.

با دست های لرزونش که بخاطر درد نمیتونست کنترل شون کنه ، سریع دو تا  قرص رو از ورقه در آورده و بی اهمیت قرص رو روی زمین انداخت و بدون آب قرص رو قورت داد منتظر موند تا تنش آروم بگیر.

برای اینکه حواس خودش رو پرت کنه دستش رو به سمت گوشیش که روی لبه ی بالا تخت گذاشته برد.

به ساعت نگاه کرد. 

4:46 A.M

آروم چشم هاش رو بست و زمانی که حس کرد داره خوابش میبره با شنیدن صدای خیلی آروم.. 

ذهنش دوباره هوشیار شد.

سر جاش نیم خیز شد و به در اتاقی که همیشه بخاطرش باز نگه میداشت،  نگاه کرد. 

_ صدای چیه؟

با زمزمه آرومی که با خودش کرد از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد و نگاهش رو به راهرو داد و برخلاف انتظارش راه رو همیشه تاریک خونه، یکم روشن بود.

با نور کم رنگی که از زیر در اتاقش فرار کرده بود و یک زاویه خیلی کوچیک از راهرو، یکم روشن شده بود.

نوری که حدس میزد بخاطر چراغ مطالعه اش باشه که از زیر در اتاقش فرار کرده بود....

اما نگرانیش اجازه نداد تا بخواد مثل همیشه به حریم خصوصیش احترام بزاره پس بدون در زدن در اتاق رو باز کرد و نگاهش رو دور اتاق چرخوند.

دور تا دورش یک عالمه برگه و پشت سرش چند تا کتاب چینده بود و بی اهمیت به تاکیدش برای اینکه روی زمین نشینه ، بازم روی زمین نشسته بود.

میز تحریر بزرگی که براش خرید بود از نظرش تزئینی بود؟

سیم بلند چراغ مطالعه اش از بین برگه های پراکنده روی زمين رد شده بود و روی چند تا برگه ی جلوش نور انداخته بود.

اما الان اینا براش مهم نبودن ، از همون نور کم اتاق قطره های اشک روی گونه های لاغرش رو دید و اونی که شوکه شده داشت بهش نگاه میکرد.

در حالی که تند تند دستش رو روی گونه های می‌کشید گفت:

_ ب....ببخشید بیدارت کردم‌..

 

نمیتونست تمرکز کنه ، اشک های لعنتی روی گونه اش...

بزرگترین نقطه ضعف زندگیش...

آروم جلو رفت و برگه ها رو کنار زد و رو به روش زانو زد و گفت:

_ چی شده؟

در حالی که هنوز در حال هق هق کردن بود گفت:

_ ۲۰ تا صفحه دیگه مونده ...... نمی‌فهممشون.

 تا دوباره اشک هاش سرازیر بشن.

 از جاش بلند شد و پتو رو انداخت دور شونه های ظریفش ، هر وقت ناراحت بود یا گریه میکرد سردش میشد.

نفس عمیقی کشید، چی فکر میکرد و چی شد! 

دوباره توی همون حالت قبل روبه روش نشست و دستش هاش رو گرفت.

دست هاش به قدری یخ زده بودن که انگار یخ گرفته بود بین دستش..

همین کافی بود تا دوباره نگرانیش برگرده. 

_ هی هی ... مری! نگام کن؟

خواست باز دستش رو بیاره بالا و محکم روی گونه اش بکشه که اجازه نداد و محکم هر دو دستش رو بین دست راستش گرفت و با دست چپش به ظرافت اینکه انگار داره گلبرگی رو لمس میکنه اشک های روی گونه ی ظریفش رو پاک کرد و گفت:

_ چرا گریه؟ بیینم اصلا دیشب خوابیدی؟

سرش رو به علامت منفی تکون داد.

_ خب ذهنت خسته اس معلومه که نمیفهمی ... گریه واسه چی؟ 

سخت بود خفه کردن قلبش توی این موقعیت..

_ اگه پاس نشی مگه چی میشه؟ هوم؟ یه ترم دیگه کلاس رو بردارد... 

 

 

در حالی که لبش می‌لرزید گفت:

_ بخاطر کنسرت و مهمونی ها کلا امتحان امروز رو فراموش کرده بودم ... بعد شام دیدم ... دیدم استاد یادواری کرده ... تازه یادم افتاد...

و خم شد و سرش رو روی پای آدرین گذاشت و از ته دل گریه کرد.

کاش میفهمید با هر قطره اشکی که میریزه ، چه دردی توی دل آدرین میپیچه..

کنترل دستش برای به آغوش کشیدنش هر لحظه سخت تر میشد اما برای یه لحظه کنترل دست چپش رو از دست داد و آروم دستش رو روی سرش کشید. حس کرد تار به تار موهاش زیر انگشت هاش..

_ گریه نکن...

و ادامه ی جمله اش رو داخل دلش گفت.

"گریه نکن عزیز دلم، من بمیرم برای هر قطره ی اشکت"

_ میخوای برات توضیح بدم؟ 

سرش رو ناامید از روی زانوش بالا آورد و از همون فاصله نزدیک گفت:

_ ده بار از روش خوندم ، نوشتم ... نمیفهمیدم. 

اونقدر ناراحت بود و نگران و پر از استرس بود که اصلا متوجه لمس ها ، نزدیکی ها و حتی اون نگاه پر از درد سبز رنگ نشد.

 

_ ولی هنوز توضیحات منو گوش ندادی که! ... منم مثل خودت شاگرد اول بودما.

انگار همین جملات کافی بودن که آروم گرفت و منتظر به آدرین چشم دوخت ... آدرین برگه ها رو برداشت و نگاه کوچیکی انداخت و شروع به توضیح کرد.

با مثال و رمز های خنده دار سعی میکرد بخندودتش..

و درست زمانی که نور نارنجی رنگ طلوع افتاد داخل اتاق افتاد ، نگاه هر دوشون به سمت پنجره رفت.

صبح شده بود 

 

- - - - - - - - - - 

 

تعداد کاراکتر: ۴۷۰۴