Only wanted! Part 4
امیدوارم این پارت رو دوست داشته باشین!
هر کی ادامه رو حدس زد؟! 😉
میدونستم وقتی معده اش درد میکنه سر کوچکترین چیزی عصبی میشه به قول مادرش انگار دنبال بهونه میگرده که خودشو آروم کنه ولی بَدتر درد میکشه
بخاطر همین هیچ تلاشی برای روشن کردن لوستر های پذیرایی نکردم و همونجا آروم کنارش نشستم و با آروم ترین صدایی که میتونستم بگم گفتم:
- قرص هات رو خوردی یا بیارمشون؟
اونقدر خونه ساکت بود که مطمئن باشم صدام رو شنیده. برخلاف منی که گوش سمت راستم کاملا ناشنوا بود... یه چیز مادرزادی...!
این چند وقت برام دنبال یه دکتر میگشت که شاید....
شاید بتونم با گوش راستم هم بشنوم.
_ آره، خوردم ولی بهتر نشد ... خیلی میسوزه انگار ... انگار داخل معده کوه آتشفشان فوران کرده.
_ میخوای یکم دلت رو ماساژ بدم؟ گرم بشه؟
در حالی که چشم هاش بسته بود لب زد:
_ ولی دست...
حرفش رو قطع کردم میدونستم میخواد چی بگه:
_ دستکش هام رو فراموش نکردم ، دست هام گرمن!
و برای اینکه بهش اثبات کنم آروم دستِ راستم رو و از زیر بلوزش رد کردم ، حس بدنش با نوک انگشت هام...
درست بین سینه اش و عضله های شکمش ..
دستم رو روی معده اش گذاشتم.
_ ببین! خوبه؟
آروم سرش رو تکون داد. یکم دستم رو روی تنش فشار دادم و گفتم:
_ تو چرا اینجوری شدی؟ صبح که خوب بودی؛
_ شام ... شام از مک دونالد سفارش دادم؛
_ پس بَرفی کجا بود که جلوی کارای تورو بگیره؟
بَرفی زن نسبتاً میان سالی بود که مادرش استخدام کرده بود و برای جلوگیری هر بهونه ای خودش حقوق برفی رو پرداخت میکرد ولی به قول آدرین بیشتر شبیه جاسوس مادرش بود که اخبار ما رو مطمئن و دقیق بدونه و هیچ مشکلی بین مون نباشه ... و انگار مامان و بابا هم مشکلی نداشتن ، و عملاً همه خودشون رو میزدن به اون راه و هیچکس به روی خودش نمی آورد. و به طور عجیبی هردومون ازش حساب می بردیم.
_ زنیکه ی جاسوس ول کرده بود ، رفته بود همون ظهر اومدم خونه دیدم پیام داده شب مهمون داره ... صبح زود میاد ... اخخخخخ!
با آخی که گفت نگرانیم بیشتر شد و قبل از اینکه من بتونم کاری کنم دستش رو از روی پیراهنش روی دستم گذاشت.
سوختم ... خاکستر شدم .... وقتی که دستش رو روی دستم حس کردم ... کاش ... کاش همون موقع اول پیراهن رو در می آوردم....
اون موقع دستش بدون هیچ مانعی روی دستم حس میکردم!
_ آخخخ ... میمیرم من مرینت ... میمیرم! به جایی اینکه کارای ما رو انجام بده ما رو راپُرت میکنه به مامان یه موقع غلط اضافی نکنیم ، میمُرد یه چیزی واسه من درست کنه؟
_ شما خودت میمردی یه چیزی درست کنی بخوری؟
آروم یکی از چشم هاش رو باز کرد و از گوشه ی چشم های قشنگش نگام کرد و گفت:
_ داشتیم مِری؟ رفتی تو تیم بَرفی؟ باشه.
آروم خندیدم و گفتم:
_ مظلوم بازی در نیار .. من میدونم تو هم میدونی، بَرفی سَر جَهازیه ... جرعت داری بهش بگو دیگه نیاد.
آروم سرش رو به دسته مبل کوبید و گفت:
_ کی دست از سر ما بر می داره من بتونم راحت زندگی کنم؟ برفی بکش بیرون از ما!
تکه های شکسته ای عمیق در زخم های قبلی قلبم فرو رفت ، برای منی که وجود برفی باعث میشد ما برای چند لحظه مثل رویایی های من باشیم برام مثل محبت الهی بود و برای اون آزار؟
نه نباید چشم هام پر از اشک میشد ، اشک باعث میشد آدم یادش بره ، من نباید یادم میرفتم..
چقدر خوب بود که خونه تاریک بود و نمیتونست اولین قطره ای که از چشمم چکید رو ببینه و گرنه میخواستم چی بگم؟ بگم دلم برای برفی تنگ میشه؟
تمرکزم رو روی ماساژِ دلش گذاشتم اما اونقدر ناراحت بودم که اصلا حواسم نبود که با هر بار تماس دستم روی عضله هاش داشتم به یکی از آرزو های دیرینه ام میرسیدم.
وقتی که حس کردم یکم هوای اطرافم روشن تر شده به ساعتم نگاه کردم ... ۵:۵۰
این همه مدت اینجا نشسته بودم و داشتم اونو ماساژ میدادم؟ .... به چشم های بسته اش و قفسه سینه اش که آروم بالا و پایین میشد نگاه کردم، خوابش برده بود.
از جام بلند شدم و پتوی سبکی که همیشه روی مبل کنار شومینه میزاشتم رو برداشتم و روی تنش کشیدم. اما دیدن صورتش باعث شد که من همه ناراحتیم رو فراموش کنم. وقتی به سمت آشپزخونه رفتم تا براش سوپ درست کنم یکم چشم های خسته ام رو ماساژ دادم ... دیشب اصلا نخوابیده بودم و حالا ظهر کلاس داشتم و مراقبت از آدرین هم بود.
همون لحظه نوتیفی از گروه دانشگاه روی گوشیم اومد ، در حالی که ناامید داشتم گروه رو باز میکردم ... دیدم که استاد پیامی با مضمون اینکه کلاس امروز تشکیل نمیشه ارسال کرده ... خوشحال لبخند زدم ... شاید ظهر میتونستم یکم بخوابم....
مثل همیشه با حوصله مشغول درست کردن سوپ شیر شدم ... هم خیلی دوست داشت و هم برای معده اش خوب بود ...
* * * * * * * *
خوشحال از تموم شدن پخت سوپ .. یکم با قاشق چوبی ازش امتحان کردم ... نمک و همه چیش خوب بود.
آروم زیرش رو کم کم کردم و دَرش رو گذاشتم تا جا بیفته.
_ چی درست کردی؟
با شنیدن صدای آدرین آروم برگشتم سمتش ... هنوزم همون لباس های دیشب تنش بود با تفاوت اینکه پتویی که انداخته بودم روش رو انداخته بود روی شونه اش ... انگار سردش شده بود...
گفتم:
_ چه زود بیدار شدی یکم بیشتر میخوابیدی سر حال باشی! .. سوپ شیر درست کردم ، یکم ازش بخور تا صبحونه واست درست کنم ، بقیه اش رو ناهار بخور.
خواستم از کنارش رَد بشم تا برم لباس رو عوض کنم که یهو مچ دستم رو گرفت و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم ... تنم رو به دیوار کوبید و لب هاش رو گذاشت رو قسمتی بین شونه و گردنم .... انگار زمان همون جا ایستاد وقتی که لب های گرمش رو درست روی گردنم حس کردم .... یه لحظه دندون هاش رو فرو کرد توی گوشت تنم...
دیشب بخاطر کارای کنسرت وقت نکرده بودم شام بخورم و کل شب رو بیدار مونده بودم ... و عملاً از بعد از عصرونه دیروز عصر دیگه چیزی نخورده بودم و همین کارش باعث شد دلم ضعف بره.
خواستم اعتراض کنم:
_آدر...
ولی با کاری که کرد تنها تونستم به پیراهن تنش چنگ بزنم. بعد از دندون محکمی که ازم گرفته بود همون قسمت رو محکم مکید ....جوری که مطمئن بشه کبود شده...
چشم هام روی هم افتاد....
--------------
کاراکتر: ۵۴۰۵
