Only wanted! Part 3
پارت ۳:
_ خوشحالم که بالاخره یکی پیدا شد بتونه از پس آدرین بر بیاد.
با شنیدن این حرف کلویی ، عذاب وجدانی که روز به روز داشت درونم بیشتر میشد با سرعت زیاد تری شروع به رشد کرد.
اون چه میفهمید من چی میکشم؟ وقتی هر بار خودش رو میکشید کنار و من مجبور بودم یه تَنه پاسخگوی هم خانواده خودش خودش هم خانواده خودم باشه، اون چی میفهمید؟
کلویی برای اینکه سکوت مون طولانی تر نشه به سمت یکی از میز های خلوت سالن اشاره کرد و در حالی که من روی یکی از صندلی ها مینشستم و اونم روبه رو به ... همون لحظه یکی از چند تا از پیشخدمت ها به سمت ما اومدن و میز رو پر از خوراکی های مختلف کردن و قبل از اینکه ما چیزی بگیم یکی شون سریع گفت:
_ سفارش آقای کافئینِ
کلویی یکم به عقب خم شد و دستش رو برای کسی تکون دادن وقتی به اون سمت نگاه کردم لوکا رو دیدم که کنار چند تا پسر که اونا هم تیپ و قیافه ای شبیه خودش داشتن ایستاد بود و در حالی که به کلویی نگاه میکرد سرش رو آروم تکون داد و با آدم های اطرافش سمت بار رفتن.
توجه هات ریزی که من هیچوقت ازش ندیدم...!
_ با اینکه میشه گفت بیشتر از چند ماه هست که آدرین رو ندیدم و دلم براش تنگ شده و فقط هر از گاهی پشت تلفن باهاش حرف میزن ولی خوشحالم که تو کنارشی ، تا تو پیشش باشی همه چی خوبه ... حالِ دلش خوبه.
دلم نمیخواست بیشتر از این به کلویی دروغ تحویل بدم برای همین موضوع رو عوض کردم و گفتم: از کارای تور و کنسرت ها چه خبر؟
مثل همیشه شروع کرد با عشق علاقه راجب مراسم های چند ماه آینده، توری که به تازگی شروعش کرده بود و وقت های عکسای و البته پرو لباس های برای مراسم های خیلی مهم...
مثل اینکه ژن آدرینِ که همیشه ی خدا سرش شلوغ باشه هم توی کلویی هم بود. ولی پس چرا زندگی اونا زمین تا آسمون با مال ما فرق داشت؟
بیشتر از چند دقیقه نتونستم با کلویی صحبت کنم چون چند دقیقه بعد طرفداراش اومدن پیشش تا باهاش عکس بگیرن و ازش امضا بگیرن و من به این فکر کردم که ای کاش آدرین....
با دیدن پیام راننده که نوشته دَم سالن منتظرمه سریع از لوکا و کلویی خداحافظی کردم و کلویی مثل همیشه ازم خواست تا طراحی آلبوم جدیدش رو انجام بدم ، هر چند هرچی بهش میگفتم که من طراح نیستم و این کار رو فقط برای تفریح انجام میدم قبول نکرد.
البته اولین بار هم نبود براش این کار رو انجام میدم قبلا هم ۳ تا از آلبوم هاش رو طراحی کرده بودم.
با اینکه رشته ی دانشگام طراحی نبود اما طراحی میکردم وقتی که با آدرین ازدواج کردم اونقدر وقت اضافه داشتم که حتی با وجود دانشگاه حوصلم سر میرفته و به همین خاطر سراغ طراحی رفتم. چون بیشتر روز خونه تنها بودم...
* * * * * * * *
به ساعت مچی دستم نگاه کردم ۴ صبح بود. یک خمیازه کشیدم و کلید رو توی قفل در گذاشتم و در رو باز کردم.
کیفم رو که روی زمین گذاشته بودم برداشتم و آروم در رو باز کردم و وقتی در رو باز کردم اولین چیزی که دیدم آدرین بود که بی حال روی مبل افتاده بود.
بخاطر بلندی قَدش ، یکم از پاهاش از دسته مبل زده بود بیرون! کفش هاش رو در نیاورده بود و همچنان لباسی که امروز باهاش رفته بود بیرون تنش بود... با این تفاوت که کُتش رو در آورده بود و از کراواتش هم خبری نبود احتمالا دوباره یه گوشه اش پرتش کرده بود و دکمه های بلوز سفید رنگش رو تا وسط سینه اش باز کرده بود و استخوان ترقوه اش کاملا معلوم بود و البته که حسابی پیراهنش چروک شده بود.
با شنیدن صدای سرش رو به سمت من چرخوند و آروم گفت: برگشتی؟ فکر کردم بمونی امشبو اونجا
کلید و کیفم رو روی دراور چوبی کنار در گذاشتم و گفتم: کلاس داشتم امروز ظهر ، باید برمیگشتم.
یه لحظه اومد نیم خیز بشه تا از جاش بلند بشه که...
_ اخخخخخ ......
و درحالی که دستش روی معده اش بود دوباره سرش جاش دراز کشید.
سریع به خودم اومدم و به طرفش رفتم پایین مبل کنارش زانو زدم و گفتم:
_ آدرین ... آدرین حالت خوبه؟
سرش رو به علامت منفی تکون داد و دلم برای بار هزارم برای موهای پریشونش رفت. آروم دستم رو بالا آوردم و موهاش رو اروم از روی پیشونیش کنار زدم و در همون حال گفتم: معده ات درد میکنه؟
در حالی که از شدت درد چشم های رو بسته بود و خط اَخم عمیقی بین ابرو هاش افتاده بود آروم سرش رو تکون داد.
تعداد کاراکتر: ۴۰۳۸
- - - - - - - - - -
