Only wanted! Part 7

Only wanted! Part 7

 

راستش حس کردم با توجه به وایب داستان باید هر سری یک پوستر جدید بزارم که تکراری نباشه ، پس خوشحال میشم که نظرتون رو راجب پوستر ها بدونم.. 

یا نه همون پوستر اصلی کافیه؟..

 

 

آروم از پله ها پایین رفتم و با شنیدن صدا هایی از آشپزخونه به همون سمت رفتم.

برفی یک چیزی داشت پشت اجاق گاز درست میکرد و آدرین همچنان با همون پتوی روی شونه اش پشت میز نشسته بود و چون پشت به در ورودی آشپزخونه نشسته بود منو نمیدیدن.

آروم جلو رفتم و از کنارش رد شدم روی صندلی روبه روش نشستم. همون لحظه برفی یک لیوان گذاشت جلوی آدرین و زیر چشمی به سر و تیپم نگاه کرد ... ناخداگاه از نگاهش خجالت کشیدم .. پس سریع فنجون چایی رو از روی سینی روبه رو برداشتم تا یکم ازش بخورم و گرم بشم.

با یادآوری لیوانی که روبه رو آدرین گذاشت سریع رو به آدرین گفتم:

_ قهوه نخوریا! برات خوب نیست.

در حالی که هنوز نگاهش داشت روم میچرخید آروم گفت:

_ نه ... هات چاکلته ... میخوری؟

_ نه .. چای کافیه.

کلافه از اینکه هنوز نقشه رو نفهمیده ، با اَبرو هام به سمت بالا اشاره کردم ... منظورم برفی بود حسابی با کابینت ها مشغول بود هر از گاهی تمیز میکرد و هر از گاهی هم داخلشون نمیدونم دنبال یه چيزی می‌گشت. 

اما آدرین در حالی که داشت از هات چاکلتش میخورد متعجب به سقف نگاه کرد. و بعد به من نگاه کرد و شونه هاش رو به معنی نمیدونم بالا انداخت.

آروم لب زدم "برفی" ... و انگار بالاخره فهمید و چون سرش رو تکون داد ... و دوباره مشغول لذت بردن از هات چاکلتش شد.

کلافه شده با پام محکم از زیر میز زدم به ساق  پاش ... جوری که چهره اش تو هم جمع شد و همون هات چاکلت عزیزش پرید تو گلوش..

من این همه نقشه نکشیده بودم که آقا حالا بیخیال بشینه رو به روم..

_ چیزی شده اقا؟

این سوال رو برفی کرد ..... آروم برای نشون دادن بیشتر تنم به برفی ، به سمتش چرخیدم و گفتم:

_ صبحونه خوردی برفی؟

روی یک چارپایه وایستاده بود و محکم داشت بالای کابینت ها رو تمیز میکرد. برگشتم سمتم و خواست چیزی بگه که برای یک لحظه نگاهش روی سینه ام ثابت شد و آروم ابروش رو بالا انداخت. ولی دوباره مشغول کارش شد و گفت:

_ نه خانوم ممنون ... خونه خوردم. 

_ عزیزم چرا اونجا نشستی؟ تازه رفتی حموم سرما میخوری بیا پیش من بشین.

با لبخندی که مطمئن بودم نشون میده چقدر ازش عصبانیم بهش نگاه کردم و گفتم:

_ همینجا...

و آروم سرم رو تکون دادم و گفتم:

_ همینجا خوبه! 

بالاخره دست از لیوان هات چاکلتش کشید و تکه اش رو داد به صندلی لهستانی محبوبم و گفت:

_ بیا دیگه .. کل دیروز نبودی دلم برات تنگ شده بیا تعریف کن ... کلویی چطور بود؟

بیخیال ادا های بیشتر شدم ... من خیلی وقت بود که به این دیالوگ های نمایشی عادت کرده بودم و حسی نمیگرفتم چون نمیخواستم عادت کنم.

منم تو این خونه مهمون بودم و طبق قراردادمون بعد از تموم کردن دانشگاه هم ما از هم طلاق می‌گرفتیم. اما .... اما بعضی موقع ها دست خودم نبود.

مثل الان که راست راست با اون چشم های خوشگلش نگام میکرد و می‌گفت دلش برام تنگ شده، از جام بلند شدم و روی صندلی کنارش نشستم ... اونم پتو رو از روی شونه های خودش برداشت و انداخت روی شونه های من و بعد خم شد و فنجون چاییِ من رو که اون طرف میز جا گذاشته بودم گذاشت جلوم.

نکن .. نکن... تورو خدا منو به محبت بیشتر از توانم عادت نده...! 

_ خوب بود ... بازم مثل همیشه می‌گفت چرا نیومدی؟ گفتم سرت شلوغ بوده.

از قصد سمت راستش نشستم تا اگه خواست چیزی رو دور از چشم برفی بهم بگه بتونه کنار گوش چپم زمزمه کنه.

اینبار دست راستش رو بلند کرد و پشت تکه بین صندلی من گذاشت و یکم به طرف خم شد و در حالی که سرش رو خم میکرد روی شونه ی چپم...

همون سمتی که از کاردِگن شونه ام رو بیرون انداخته بودم و تازه نگاهم افتاد که هم بند تاپم و هم بند لباس زیرم از روی شونه ام افتادن رو بازوم. 

لبش رو آروم رو سر شونه ام گذاشت و بوسید و بعد بند لباسم رو درست کرد و کنار گوشم لب زد:

_ این کبودی جدیدِ کار کیه؟

 

 

 

و در حالی که هنوز داشت بهم نگاه میکرد ... از گوشه چشم برفی رو که پشت به ما مشغول بود نگاهی کوچیک انداخت و انگشت اشاره اش رو بالای سینه ام درست روی کبودی که با پالتِ سایه ام در آورده بودم کشید و بعد به انگشتش که قرمز شده بود نگاه کرد و متعجب ابروش رو بالا انداخت و همون طور آروم کنار گوشم گفت:

_ تو هم زرنگ شدیا ... رفتی تو کار میکاپ و گریم وو...

یکم خم شدم و آروم کنار گوشش گفتم:

_ این تازه اولشه..

کاردگنم رو شل انداخته بودم تا دسته گلش قشنگ معلوم بشه.

ولی اون کاردگِن رو درست انداخت روی شونه ام و دکمه بالاش رو بست جوری که حالا هر دو تا کبودی ها زیر لباسم مخفی شدن معترض به سمتش برگشتم و خواستم چیزی بگم که دوباره آروم کنار گوشم گفت:

_ بسه دیگه ... برفی دیدشون ... نمیخوام سرما بخوری...

پرواز پروانه ها رو داخل شُش و قلبم حس کردم ... با همین مراقبت های کوچیک انتظار داشت من پایبند قرار داد مون بمونم؟ 

 _اگه تو مریض بشی کی از من مراقبت کنه؟ هوم؟ 

پروانه ها همون جا همشون خشک‌ شدن و مردن و سقوط کردن ‌... حس بَدی ته دلم پیچید .. انتظار واسه چیزی که هیچ وقت اتفاق نمیفته ولی تو مدام دنبال یه نشونه واسه معجزه میگردی غم انگیز ترین کار ممکن و بَدترین بلایی که سر خودت میتونه بیاری..

اما مغزم نتوستم در برابر شکست قلبم سکوت کنه پس اینبار جوری گفتم که برفی هم بشنوه: 

_ من خواستنی ترین ، برگزیده ترین و بهترین انتخاب هر کس و انتخاب اول همه هستم ، برای همیشه! 

لبخند زد و داخل بازی شرکت کرد فنجون چایی من رو برداشت و یکم ازش خورد و گفت:

_ معلومه که هستی. 

شُکه از کاری که انجام داد نگاهش ‌کردم که گفت:

_ چیه؟ قهوه که نمیتونم بخورم ، چایی هم نخورم؟

_ چایی من بود...

_ خب یک چایی دیگه برای خودت بریز؛

 

- - - - - - - - - - - 

 

تعداد کاراکتر: ۵۳۷۴