Only wanted! Part 2
سلام با یک پارت جدید!
سعی میکنم بجای شرط گذاشتن برای تعداد کامنت و لایک ، طولانی بودن پارت بعد رو طبق تعداد نظرات و کامنت بزارم، و اینکه نظرتون رو راجب تعداد پارت گذاری در طی روز و ساعت و... رو حتما بگین!
پارت ۲:
بعد از پایان اجرای به شکل شگفت آوری و دوست داشتنی و خداحافظی کلویی با مردم ، اَفکر پارتی کنسرت بود که اینبار دیگه پول بود که به کار نمی اومد و فقط افرادی که توسط کلویی دعوت شده بودن اجازه ورود رو دارن
بعد از نشون داد کارت شناسایی به مأمور های که مسؤل اینجا بودن بهم اجازه ورود دادن.
نگاهم رو دنبال کلویی چرخوندم.
دلم میخواست هر چه زودتر از اینجا برم.
اما انگار کلویی منو زودتر پیدا کرده بود چون چند لحظه بعد دیدم در حالی که دستش دور بازوی لوکا حلقه است داره به طرف من میاد.
لوکا طبق معمول با چهره ی آرومش و رنگ موهای عجیب غریبش که انگار امروز اونا رو بخاطر کلویی آبی رنگ کرده بود داشتن با کلویی به سمتون می اومدن.
کلویی همچنان همون ست بنفش رنگ رو پوشیده بود اما انگار لوکا بیشتر متوجه ی این آب و هوای سرد بود که سر تا پا چرم پوشیده بود و یک کُت چرم با نگین های حسابی برق میزدن و نشون میدادن که این لباس یکی از هزار تا لباس سفارشی شونِ
یادآوری سرمای این هوا باعث شد ناخداگاه توی کیفم دوباره دنبال دستکش هام بگردم. با پوشیدن دستکش های مشکی رنگم و حس گرما بین انگشت هام لبخندی زدم.
همون لحظه بود که اونا به من رسیدن. و نگاهم به دست کلویی که روی بازوی لوکا بود، ثابت موند. دست سفید رنگش با ناخون های همیشه مرتبط و فِرِنچ شده اش و در آخر حلقه ی برلیان توی دستش موند. حلقه ای که حتی حاضر نبود داخل اجرا هاش اونو در بیاره ، برخلاف من که حتی خیلی موقع ها یادم میرفت حلقه ام رو بپوشم.
کلویی و لوکا قبل از ورود من به خانواده اگراست ازدواج کرده بودن!
_ بالاخره اومدی!
صدای شاد کلویی باعث شد تا نگاهم رو از روی بازوی لوکا که دست کلویی دورش حلقه شده بود بگیرم و به چشم های پر از محبت کلویی نگاه کنم.
برای پوشوندن غم درونیم خندیدم و گفتم: مگه میشه تو اجرا داشته باشی و من نیام.
_ نه اینکه خیلی هم میای......
بعد انگار یادش به چیزی افتاده باشه ناامید نگاهش رو به اطراف چرخوند و در آخر دوباره به من نگاه کرد و گفت: _آدرین کجاست؟ بازم نیومده؟
دروغ هایی که توی خونه کلی تمرین کرده بودم تا جواب سوالاش بگم رو مثل یک ظبط صوت براش توضیح دادم. حرف هایی که توی خیالاتم همیشه بهم میگفتیم.
اما اینبار لوکا بود که کلافه بین حرفم پرید و گفت: این پسر نمیخواد یک روز بیخیال کارش بشه؟
لبخند خجالت زده ای روی لب هام نشست و گفتم: آخه خیلی فوری بود ، باید حتما میرفت.
بعد دسته گل رز هلندی صورتی رنگی که برای کلویی خریده بودم و میدونستم چقدر دوست داره رو بهش دادم و به دروغ گفتم: ولی اینا رو باهم خریدم و گفت حتما بهت بدم.
همونطور که حدس میزدم کلویی عاشق گُل ها بود و با دیدن اون گل های تازه که امروز تنها به گلفروشی رفته بود براش سفارش داده بودم کلاً قضیه رو فراموش کرد.
در حالی که توی کیفم دنبال گوشیم میگشتم تا به راننده پیام بدم بیاد دنبالم تا زودتر راه بیفتم تا حداقل به کلاس فردا ظهرم برسم گفتم:
_ منم کم کم باید برم، هر چه زودتر برسم پاریس بهتره!
_ آخه این وقت شب؟ تا برگردی پاریس که ساعت ۴-۵ صبحه! حداقل امشبو اینجا میموندی میگفتم آدرین هواپیماش رو بفرسته دنبالت!
چه دل خُجسته ای داشت این خواهر از برادش..
حتی برای این حرف کلویی هم حرف آماده داشتم.
_ تو که بهتر از من داداشت رو میشناسی کافیه برای ۲ تا وعده ی غذایی ، غذای رستوران بخوره ... اون وقت بیا و ببین که چه جهنمی میشه خونه ی ما! به قول مامانت خدا کنه آدم هزار درد و بلا بگیره ولی شوهرش یکم بَد حال نشه! .... بَسکه غُر میزنه.
با پایان حرفم همه با هم خندیدیم و در آخر لوکا بود که رو بهم گفت: میخوای راننده رو برات بفرستم؟
_ نه خیلی ممنون، با راننده اومدم خودم رانندگی نمیکنم.
در آخر نگاهی کلی به زوج خوشبخت روبهروم انداختم و گفتم: خیلی دلم میخواست اینجا بمونم ولی نمی تونم هم خودم فردا کلاس دارم هم بخاطر آدرین باید برگردم.
لوکا و کلویی که اِصرار پیش از حد منو دیدن دیگه چیزی نگفتن و چند دقیقه بعد لوکا منو کلویی رو تنها گذاشت تا با من راحت تر باشیم و حرف بزنیم.
_ خوشحالم که بالاخره یکی پیدا شد بتونه از پس آدرین بر بیاد.
تعداد کاراکتر: ۴۰۳۵
- - - - - - - - - -
