Only wanted! Part 5

این شما و جدیدترین پارت از "سولماز!"

نظرتون رو برام کامنت کنید ، چی راجب اینده حدس میزنید؟ 

 

 

محکم تر پیراهنش رو توی دستم فشردم داشت چیکار میکرد با من...

حس لب های گرمش و هرم نفس هاش که روی نبض گردنم حس میکردم ، چقدر حس قشنگی بود‌‌‌...

_آه...

در حالی که هنوز لبش روی گردنم بود خیلی آروم درست کنار تنها گوشم که باهاش می‌شنیدم لب زد:

_ ببخشید میدونم خیلی درد داره ، برفی اومده داره نگامون میکنه ... یکم تحمل کن...

خون توی تنم منجد شد... تمام حس خوبی که از این نزدیک داشتم از بین رفت ... شُکه شده از انعکاس اینه کاری های آشپرخانه به برفی نگاه کردم که مثلا یواشکی  بهمون نگاه میکرد. 

چشم هام رو روی هم گذاشتم و اولین قطره اشک از بین چشم های بسته ام چکید...

چرا این غده ی اشکی من خسته نمیشد؟ 

در حالی که هنوز لبش روی گردنم بود،  دستش رو روی گونه ام کشید و دوباره لب زد:

_ ببخشید، ببخشید، ببخشید....

خداروشکر که فکر میکرد از درد گردنمِ که اشک میریزم نه قلبم و احساسا که حس میکردم برای همه مثل یه اسباب بازیه ...  واقعا درد داشت درست جایی در اعماق قلبم ... خیلی درد میکرد.. 

 

وقتی ازم فاصله گرفت در حالی که هر دومون نمیتونستیم توی چشم های هم نگاه کنیم اروم گفت:

_ رفتش ... ببخشید.

رد اشک رو از روی گونه ام پاک کردم و بدون گفتن چیزی از آشپزخونه اومدم بیرون.

_ سلام خانوم صبحتون بخیر. 

به برفی که نمیدونم با چه سرعتی رفته بود دم در نگاه کردم. دامن سفید رنگی با گل های ریز و بافتنی خیلی گرمی که همیشه با یکی از دامنش هاش توی زمستون می‌پوشید، و شالگردن زرد رنگش که یه مدل خیلی خوشگل دور گردنش پیچیده بود...

روی لبش لبخند بود و نگاهش، جایی بین صورت و یکم پایین تر از صورتم احتمالا رد دندون های ادرین در گردش بود. 

_ سلام‌..

 حالم داشت از این نمایش به هم می‌خورد. خجالت زده از فکر که راجب مون کرده چشم هام رو ازش گرفتم و به پارکت های کف نگا کردم ... گفتم:

_ ببخشید من باید برم لباسم رو عوض کنم‌..

و سریع از پله ها رفتم بالا.... توی راه می‌شنیدیم که داشت با آدرین حرف میزد‌.

_ تو هم خوش میگذره بهت من نیستما..

و بعد صدای خنده بلند آدرین انگار نه انگار که دیشب تو چه حالی بود.

_ چه جورم ، جات خالی برفی جونم ولی چ....

 

- - - - - - - - - - - -  

 

تعداد کاراکتر: ۲۷۳۶

 

 

 

 

بقیه حرف هاشون رو نشنیدم..