Only wanted! Part 6

بفرمایید ادامه مطلب! 

منتظر انتقاد هاتون هستم....

 

وقتی به اتاق مون رسیدم در اتاق رو باز کردم و سریع بستمش و پشت در روی زمین نشستم و سرم رو روی زانو ها گذاشتم.

جای دندونش رو گردنم گز گز میکرد ، چشم هام از بی خوابی و اشک میسوخت ...

و یادآوری بقیه بدبختی هام کافی بود که برای امروزم حالم گرفته باشه! اما من بازم باید ادامه میدادم حداقل بخاطر آینده ام! 

اول پانچو تنم رو در آوردم و بعد یقه اسکی کرم رنگم رو ، از توی آینه به گردنم نگاه کردم... 

آروم دستم رو روی رَدش که حالا یکم قرمز شده بود کشیدم ، و ناامید چشم هام رو بستم ... بقیه لباس هام رو در آوردم و در حموم رو باز کردم و نور قرمز رنگش رو روشن کردم ... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قرمز رنگ مورد علاقه ام بود.

به بدن برهنه ام داخل آیینه نگاه کردم و با فکری که به ذهنم رسید لبخند غمگینی زدم ... من برای خوشحالیش هر کاری میکنم حتی اگر به ضرر خودم باشه. 

  وان رو با آب گرم پر کردم و داخلش یکم شامپو بدن وانیلی رو ریختم اما اونقدر حواسم پرت بود که تازه متوجه شدم که نصف شامپو رو داخل وان ریختم ... سریع درش رو بستم و  به وان آب گرمی که حالا پر از کف و آب گرم شده بود نگاه کردم. آروم پام رو داخلش فرو بردم و با حس خوبی که گرفتم کامل داخل وان دراز کشیدم جوری که برای به لحظه دلم خواست همینجا بخوابم...

_اخیشششش...

نفس عمیقی کشیدم و شامپو بدن رو از طاقچه ای که داخل دیوار سنگی درست کرده بودن برداشتم و روی تنم ریختم....

فضا داخل حموم رو بخار گرفته بود و نور قرمز رنگ و بوی شامپو ها فضا رو باحال کرده بود... جوری که برای یه لحظه آدرین رو داخل وان درست رو به روم تصورم کردم...

سرم رو تکون دادم ... انگار که با انجام این کار فکر اون از سرم می‌پرید ، میپرید؟ خیلی وقته واسه این کار دیر شده. 

مو هام رو با حوصله شستم و در آخر با لوسین شستو‌شو تمام بدنم رو پاساژ دادم .. برنامه ها داشتم..

بخاطر نور قرمز رنگ حموم نمیتونستم مطمئن بشم که چقدر رنگم سفید تر شدم و بوهای داخل حموم میگفتن که کارم نتیجه داشته ... 

یکم به کارام سرعت بیشتری دادم و در آخر موها و تنم رو خشک کردم و از حموم بیرون اومدم. 

به سمت کِلازت روم رفتم تا لباس بپوشم.

 یک شلوار قهوه بافتنی نسبتا گشاد پوشیدم با روفرشی های چَرم مشکی زارا و در آخر سینه بند مشکی رنگم رو پوشیدم به خودم توی آیینه نگاه کردم، جلوی برفی یکم زیاده روی نبود؟

سینه بندی که پوشیده بودم فقط یکم بالاتر از سینه ام بود و خط سینه ام داخلش کانل معلوم بود ... خجالت زده نصفه راه برگشتم و  اولین چیزی که دستم اومد رو پوشیدم..

انگار کله ام یکم زیادی داغ کرده بود و متوجه نبود داره چیکار میکنه...

یک تاپ بندی سفید خیلی نازک پوشیدم که بند لباس زیرم هم از زیرش معلوم بود اما من که نمیتونستم ریسک یک سرماخوردگی رو به جون بخرم پس در آخر کاردِگن قهوه بافتی که چند درجه از شلوارم روشن تر بود رو پوشیدم اما یقه اش رو از یک طرف شل انداختم که شونه ام معلوم باشه و در آخر پالت سایه ام رو باز کردم ... 

به جای کبودی روی گردنم نگاه کردم و یکم دیگه قرمزش کردم ... یکم از پودر قرمز رنگ رو روی قسمت بالایی لباسم درست کنار خط سینه ام که از لباس بیرون بود زدم و با خشک کردن موهام ... یک گوجه ای شل بستم و به شاهکارم توی آیینه نگاه کردم ...

اگر آدرین میخواست زندگی کنه پس من باید  این حس رو به برفی میدادم که مزاحمه ماست و ما دلمون میخواد تنها باشیم...

ته دلم برفی رو دوست داشتم زن مهربونی بود اما...

کی فکرش رو میکرد یه روزی بخاطر اینکه مامان و بابا بزارن من بیام پاریس دانشگاه بخوام با آدرین ازدواج کنم و اون ...

اون بخاطر دخالت مادرش داخل زندگی شخصیش حاضر به ازدواج با من شد چیزی که روز اول با هم قرار گذاشتیم و قول دادیم که تو کارای هم دخالت نکنیم و هیچ عشق و رابطه زناشویی بین ما نخواهد بود..

ولی ... فقط چند هفته زندگی باهاش کافی بود که من تمام قول و قرارمون رو فراموش کنم و دلم بخواد واقعا جایی تو زندگیش داشته باشم..

 

- - - - - - - - -  

 

کاراکتر: ۴۰۸۶

 

بله دوستان خانومی داره پخت و پز میکنه!

راستی بچه ها من رمان هام همیشه صحنه های خاص خودش رو داره و بخاطر نظر خواننده ها همیشه از داستان حذف شون کردم ولی میخواستم بپرسم صحنه های این داستان رو هم حذف کنم یا نه؟